تا حالا شده...

بخونین مطمئنم حرف دل خیلیاتونه ...
.
.
.
.
برو ادامه مطلب


تا حالا شده رگت سردی و تیزی تیغ رو حس کنه؟
تا حالا شده گلوت تلخی قرص رو مزه کنه؟
تا حالا شده روزی هزار بار آرزوی مرگت رو بکنی؟
تا حالا شده با کوچکترین صدایی ۴ ستون بدنت بلرزه؟
تاحالا شده روزه ی سکوت بگیری. چون میترسی اگه حرف بزنی بزنن تو دهنت یا...؟
تا حالا شده از مهربونی اطرافیانت بترسی؟
تا حالا شده روی لبات خنده باشه اما توی دلت بزرگترین غم ها رو داشته باشی؟
تا حالا شده توی خونت که واسه همه امن ترین جای دنیاست احساس ناامنی بکنی؟
تا حالا شده به کسی نیاز داشته باشی که سر روی شونه هاش بزاری و گریه کنی اما کسی رو نداشته باشی یا اون کس پیشت نباشه؟
تا حالا شده بغض کنی. دلت بخواد گریه کنی. اما از ترس پرس و جو یا بهتره بگم فضولی بقیه قورتش بدی و به یه عقده تو دلت تبدیل بشه؟
تا حالا شده با کسی که خیلی دوسش داری. عاشقشی. حرف بزنی اما بدونی بهش نمیرسی یا هر لحظه ممکنه از دستش بدی؟
تا حالا شده وقتی دور و برت پر از ادمه با وقتی که فقط خودت هستی فرقی نداشته باشه. چون در هر صورت تنهایی؟
تا حالا شده به کسی که عاشقانه دوسش داری بگی برو. چون نمیخوای زندگیش به دست تو خراب بشه؟
تا حالا شده...؟

[ ۱۳٩٢/۱٠/٢٠ ] [ ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]