(*^*)


در دلم آرزوی آمدنت میمیرد
رفته ای اینک اما باز میگردی
خنده ام میگیرد ؛ چه تمنای محالی دارم

ایستاده ام و تماشا میکنم

کسی را که تا دیروز براى ماندنم دست به دعا برداشته بود

و امروز براى رفتنم نذر کرده است

به ضریح چشمانت دخیل نبسته بودم ، “دل” بسته بودم !

کاکتوس هم که باشی نوازشت میکنم به قیمت زخمی شدن انگشتانم

***


بیا حواس خدارو پرت کنیم


تو صداش کن منم دزدکی فاصله هارو برمیدارم

[ ۱۳٩۳/۱/٢۸ ] [ ٩:٠٥ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]