نگاهت را میاور خوبه من،تنها بیا فردا

 

 

برای آخرین بار بدرود می بینم ترا فردا

کجا پنهان شوم از دست خود امروز تا فردا
اگر چه شانه هایت هق هقم را خوب می فهمد

 برایت گریه خواهم کرد اما بی صدا فردا
مبادا پیش چشمت بشکند گریه غرورم را

 نگاهت را میاور خوبه من ، تنها بیا فردا
دل نفرینی ام از جنس مهتاب است ، می ترسم که تحقیرم کنی در محضر آیینه ها فردا
خدا از هم جدامان کرد، بعد از او نمی دانم به درگاه که بردارم دگر دست دعا فردا
دلت می خواست هر شب یک غزل مهمان من باشی هزار و یک شب شعر مرا بگذار جا فردا

[ ۱۳٩٢/۱/۳٠ ] [ ٥:۳٢ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]