داستان عاشقانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

داستان دختر دلشکسته:

نفس دختره آخر خانواده ولوس برادانشگاه

امتحان داد ولــــــــــــــــــــی شیراز قبول شد وخانوادش نذاشتن بره تصمیم گرفت بره سرکار رفت توی شرکت بیمه استخدام شد وزندگیشو میگذروند

...۲ماه توراه رفت وبرگشت به شرکت پســـــــــــــری رو میدید...یه حس

عجیبیــــــــــــ نسبت به پســــــــــره داشت چندبار به بهونه های الکی میرفت تو مغازش تا اونو ببینه.تااینکه یه شب.....

برای خواندن بقیش روی ادامه مطلب کلیک کنیدلبخند


به دریــــــــا دوستش گفت من یه پسره رو خیلی دوستش دارم ودوست دارم باهاش دوست بشم دریا گفت

پسره کیه نفس هم قضیه رو براش تعریف کرد ...دریا گفت این پسره رامتیـــــــــــــــــن دوست قبلیه من...

نفس داشت دیوونه میشد نمیدونست به دریا چی بگه ولی اون واقعا رامتین رو دوست داشتــــــــــــ تصمیمش

رو گرفت شماره رامتین رو از دریا گرفت وزنگش زد...

الــــــــــــــــــــــو...

الـــــــــــــــو...میتونم چندلحظه وقتتون روبگیرمممممممممم.؟؟؟؟؟؟

بلــــــــــه بفرمایید...

من اسمم نفســــــــــــه میشه افتخار آشنایی بدی.

نه خانم لطفا مزاحــــــــــــم نشو...

بوق بوق بـــــــــــــــــــــــــــــوق

رامتین گوشی رو قطع کرد.نفس پیـــــــــام داد وگفت من فلانی هستم وازت خوشم اومده اگه بشه یه دوستی کوچیک داشته باشیم.رامتین تا پیام روخوند وفهمید دختره کیه زنگش زدو گفت تمیدونستم تویی

وخیلی خوشحال شدم نفس داشت بال در میاورد رامتین هم خیلی ادعای دوست داشت نفس رو میکرد

باهم دوست شدن همدیگه روخیلی دوست داشتن زندگی سپری میشد نفس بودن رامتین بهش

آرامش میداد چشمای رامتین نفس رودیوونه میکرد...خیلی روزای خوبی بود تایه شب نهض...

شبی که نفس آرزوی مرگــــــــــــــ کرد...

دریا دوست نفس ودوست قبلی رامتین یه شب به رامتین اس داد اون

شب هم رامتین زنگید به نفس وگفت دیگه براش زنگ نزنــــــــــــه...

نفس داشت میمرد یه لحظه دنیاش واقعا سیاه شد...رامتین دیگه نفس رو نمیشناخت نفس له شد چون

واقعا رامتین رو دوست داشت اون ضربه خورد از دریا...از رامتین...

الان یک ماهه که با رامتین رابطه ای نداره وداغونه داغونه....به امیده روزی نشسته که رامتین از رفتن با

دریا پشیمون بشه....

[ ۱۳٩٢/۱/٢٢ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]